دلگیر
شنبه 20 مهرماه سال 1387 23:23
یکی از شبهای تابستون ۱۳۸۷ است .من در خانه هستم و سرگرم خوردن غذا ! ساعت تقریبا ۸ شب است که رامان به گوشیم زنگ میزند : سلام سعید ؛ کجایی؟ ـ سلام خونه چه خبر؟ ـ خبری نیست بیا پایین من دم در خونتون هستم /با ماشینم سریع بیا ـ باشه بای سریع یه چی میپوشم و یه لقمه غذا هم در دهان میگذارم و پایین میروم . رامان سوار سمند است...